تبلیغات اینترنتیclose
پیچک( فاطمه اختصاری)
شعر و ادب پارسی

فاطمه اختصاری



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 22 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

از من بگير حالت ِ ديوانگيِم را
با هرچه هست -غير تو- بيگانگيم را

اين چشم هاي زل زده ي خانگيم را
يک شب ببند در چمدانت برو سفر

از من بگير حالت مردي عقيم را
هر روز طعنه هاي جديد و قديم را

در من بپيچ جاده ي نامستقيم را
تا طي کنيم باز مسيري درازتر

از من بگير حالت افسردگيم را
سر را به باد دادن و سرخوردگيم را

دنياي بين زندگي و مردگيم را
از يک خداي برزخي خشمگين بخر

از من بگير حالت فرماندگيم را
در جمع بچّگانه، پدرخواندگيم را

از جاي پات حس عقب ماندگيم را
با من کمي کنار بيا، با دو چشم ِ تر

?

از من بگير حالت مردي حسود را
از کفش هام حسّ پريدن به رود را

حسّ کسي که از پل ات افتاده بود را
که ايستاده ام وسط ِ نقطه ي خطر

از من بگير حالت وابستگيم را
مثل ِ شب ِ کش آمده پيوستگيم را

بيرون کن از تمام تنم خستگيم را
دست مرا بگير به خواب خودت ببر

از من بگير حالت يکدندگيم را
هم شعر، هم شعور نويسندگيم را

تنها اميد ِ مانده ي در زندگيم را
از من بگير، از من ِ تنهاي در به در...

 


...
فاطمه اختصاري

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار اختصاری سیب سوم, | بازديد : 525

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 9 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

من از صدای خود به فرارم
جایی برای گم شدنم باش
سوراخ کوچکی وسط قلب
یا مغز، جزیی از بدنم باش

مانند آخرین کلمات ِ
زندانی ِ شماره ی چندَم
عکس مرا نگیر عزیزم
مجبور می شوم که بخندم

 یک جفت چشم ِ رو به سیاهی
هی پرت می شود به حواسم
بغضی گره زده ست درونم
من روبروی تیر خلاصم

 شب های در ادامه ی شب ها
می خوانم از بلندی مویت
که پیچ خورده دوُر گلویم
که پیچ خورده دوُر گلویت

 من را صدا کن از ته ِ دنیا
موزیک را بلند ترم کن
پایین بیاور از سر ِ دارم
با گریه تاج ِ خار سرم کن

من، جیغ های زخمی ِ گیتار
من، اعتراف ِ پیش پلیسم
بگذار آخرین غزلم را
با خودنویس ِ خون بنویسم

 جایی برای گم شدنم باش
آغوش مخفی ای وسط جنگ
یک بوسه بر شقیقه ی داغم
شلیک تیر، آخر آهنگ

 

فاطمه اختصاري

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار اختصاری سیب سوم, | بازديد : 672

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 18 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


سنگ ِ تر و دو شاخه ی گل روی اسکلت
- «پس کو؟ بگو کجاست دو تا چشم خوشگلت؟!»

آن چشم های قهوه ای ِ مثل خاک خیس
- «قرآن نخون! صدات منو دیوونه کرده! هیس!»

هر شب صدای جیغ می آید از آن اتاق
- «دائم به یادته یه زن ِ بی دل و دماغ!»

باران گرفته است از این شعر لعنتی
- «بی سر صدام واقعا اون زیر راحتی؟»

سنگ ِ تر و دو شاخه ی گل، گریه های زن
- «حس می کنم هنوز نشستی کنار من»

پشت کتاب ها، وسط سرمقاله ها
- «توو تخت ...ها، خونه ی دور ِ خاله ها»

شک داشتن به شک، به در ِ بسته ی اتاق
- «بین من و تو هرزگیای زنای چاق»

مثل خدای بی هیجان، خسته از همه
- «اصلا ولم کن از بغلت... باز سردمه!»

چاقوی خیس ِ خون وسط تخت گم شد و...
- «انگار عشقمون وسط تخت گم شد و...»

دنبال غم پیاده روی بین قبرها
دنبال عشق سر به هوا توی ابرها

سنگ ِ تر و دو شاخه ی گل روی هیچ چیز
در خاک خیس چال کن این شعر را عزیز!

 

فاطمه اختصاري

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار اختصاری سیب سوم, | بازديد : 487

نوشته شده در تاريخ شنبه 16 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


زل می زنی به چراغ کوچک گوشه ی یخچال
و فکر می کنی

چه می خواستی؟
بچه اول را گذاشتند توی دامنت

که هنوز بوی خون می داد
سینه ات را گذاشتی توی دهانش

که بوی شیر می داد
فکر می کنی پاکت شیر را بیرون بیاوری

بچه ی اول دامنت را می گیرد
زل می زند به چشم هایت و مثل کشف عجیبی می گوید: سیب!

بچه ی دوم را نمی خواستی
چیزی داشت کپک می زد

چیزی که لابلای ظرف ها و خوراکی ها
و لباس ها و زوایای اتاق را می گشتی و

پیدایش نمی کردی
که بویش دماغت را گرفته بود

بچه ی دوم جایش را خیس کرده
با اشک هایش
در ِ یخچال را می بندی

 

 


---
فاطمه اختصاری

 

 

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار اختصاری سیب سوم, | بازديد : 413

نوشته شده در تاريخ شنبه 16 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

از نام ِ خانوادگی ات پرت می شوم
در بی علاقگی به تمام نشانه ها
از آبروی جمع شده توی دست هات
تا گریه های مخفی من روی شانه ها
...در من بزرگ می شد و در من ادامه داشت
فحشی که خورده بود به دیوار خانه ها
لبخند می زنند به یک جسم آهنی
!!!توی دل مچاله ی من، بچّه گانه ها
---
بازی شروع بوده شده بود، از عدم
تزریق خون ِ مرده به یک نسل ِ بی پدر
سرهای متّصل به هم از گوش/ تا به گوش
معطوف به اراده ی جمعی، نفر نفر
!با ارتباط ساختگی، در کنار هم
!در واقعیّتی ابدی، دووور و دووورتر
دنبال حفظ زندگی سال خورده با
احساس های نادر ِ در معرض ِ خطر
---
در من جنون گرفته کسی مشت می زند
دیوارهای نازک و سرد اتاق را
این بچه را بگیر و ببر از درون من
انداخته به زندگی ام اتفاق را
چسبیده گونه های یخم روی پنجره
چسبانده پشت شیشه دو تا دست داغ را
رگ می زنم... و می بُرم از اتصال ها
پر می دهم به آخر دنیا کلاغ را
---
از تو چه مانده است پدر؟ عکس روی عکس
یک سنگ قبر کهنه، سر ِ بی قراری ام
یک جفت چشم خیره به چی! توی صورتم
که سال هاست از شب ِ ماتش فراری ام
هی پرت می شوم به همین گوشه از اتاق
هی فکر ِ دوست داری و شاید... نداری ام
!از من چه مانده؟ زندگی ام را ببین! بگو
...جز اینکه باز، «فاطمه ی اختصاری» ام
---

 

فاطمه اختصاري

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار اختصاری سیب سوم, | بازديد : 430

نوشته شده در تاريخ شنبه 16 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


چیزی وجود داشت ته ِ گلدان

که سعی داشت سبز شود هر سال

که تشنه بود مثل زنی تشنه

در تخت یک غریبه پس از انزال


اثبات زنده بودن و جنبش بود

با اعتقاد! بی سند و مدرک

در لایه های گرم رحم، در خون

چیزی وجود داشت بدون ِ شک!


دیوانه وار یکسره می کوبید

قلبی که ناگزیر تپیدن بود

پای فرار کردنم از این خاک

در دست های خسته ی یک زن بود


اسطوره ی همیشگی عصیان

هرچند که بریده شده گیسش

که می چکید واژه ی آزادی

از چشم های گربه ای ِ خیسش


در من کسی به مرگ می اندیشید

تصویر شک کنار دوراهی بود

پایان هر دو راه، دری بسته!

پایان هر دو راه، سیاهی بود!


- «یک روز ِ سبز می رسد از راه و...»

این خواب نیمه کاره ی آن زن بود

چیزی وجود داشت ته ِ گلدان

هرچند ناامید تر از من بود

 

...
فاطمه اختصاري

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار اختصاری سیب سوم, | بازديد : 456

نوشته شده در تاريخ شنبه 16 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


اسممو می بری پرنده بشم
می کوبم توی پنجره سرمو
می دونم باز دوباره تنگه دلت
داری آتیش می زنی پرمو

پشت شیشه یه آسمون ابره
پشت چشمام هوای باریدن
مث خورشید تا ابد گرمه
خوبه از دور هم تو رو دیدن

قفسا تنگ و تنگ تر میشن
زندگیم راهروی باریکه
داره بند از تنم جدا میشه
تو توو تختی، اتاق تاریکه

توو خیالت منم که منتظره
با پَرم نامه مینویسی به خودم
لباسامو بغل می گیری و باز
منو بو می کشی توی کمدم

اسممو می بری پرنده بشم
می کوبم توی پنجره سرمو
می دونم باز دوباره تنگه دلت
داری آتیش می زنی پرمو

برمی گردم به خونه مون، دنیا
با غمامون باید کنار بیاد
برمی گردم دوباره سبز بشیم
تا از آغوش تو بهار بیاد

...


فاطمه اختصاری

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار اختصاری سیب سوم, | بازديد : 475

نوشته شده در تاريخ شنبه 16 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


*يك شعر داغ و يك عكس جديد*

**

یک ارتباط غیر کلامی درست کن
با شعر، ساختار زبان را به هم بریز

در قهر بوسه کن، وسط خنده، گریه باش
با بی خیال، قِر بده، با رقص، غم بریز

یک جور غیرمنتظره عاشقانه باش
توی غذای امشب ِ این مرد، سم بریز

من مست مستم آآآآه برایم غزل بخوان
تقدیم عشوه های تو این پیک! کم بریز!

زن بی صداترین شبح ِ توی خانه بود
با خط ّ چشم های عجیب و رژ ِ لبش

معشوقه ی تمام غزل های کهنه و
دل می ربود! با حرکات مؤدّبش

یک قرص ضدّ حاملگی توی کیف داشت
یک ارتباط ِ غیرکلامی ته ِ شبش

پر کرده بود پیک تو را...آآآآآه بس کنید!
این زن در استراحت ِ مطلق نشسته ام!

با چسب زخم روی دهان، خون ِ لای پا
در انتظار ِ دکتر ِ احمق نشسته ام

دیگر شکسته بغض ِ عروسک، نگاه کن!
در زندگی و مرگ معلّق...نشسته ام

 


پایان شعر را بنویسم ولی هنوز
سم در غذای مرد اثر... نه! نداشته!

دکتر کنار همسر خود خواب رفته و
از ساعت ِ قرار خبر... نه! نداشته!

نه! هیچ چیز جای خودش نیست! هیچ چیز!
حالا تو ساختار جهان را به هم بریز!

 

فاطمه اختصاری

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار اختصاری سیب سوم, | بازديد : 479

نوشته شده در تاريخ شنبه 16 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 با بال هاي زخمي،پرواز سمت ماه
از دست هاي خالي باند فرودگاه

و دوووووووووووووووور مي شويم از برجِ مراقبت
افتاده روي نعش زمين،شهر راه راه

[با من نگاه كن خلبان هاي خسته را
ديوارهاي صوتي درهم شكسته را]

چسبيدن تني عرقي به لباسهاش
مخفي شدن،تمامي شب زير يك كلاه

مردي فرود آمده،بعد از كدام اوج؟!
تنها فرو شدن،وسط عشق بي گناه

[با من نگاه كن شريان هاي خسته را
خونريزي مداوم قلبي شكسته را ]

آن سمت شيشه فضله ي خشك پرنده ها
اين سمت شيشه يك خلبان،آه،بغض،آه

تصميم هاي هي نگرفته براي مرگ
يك زندگي خوب! كه بعداً ... كه هيچ گاه...

حالا رسيده اي به جايي...[رسيده است؟]
يك انتخاب تازه... و يك راه اشتباه

[ از آسمان فرشته ي غمگين سقوط كرد
از توي چاله هاي هوايي به عمق چاه ]

چيزي نمانده است، به جز بال هاي خيس
چيزي نمانده است به جز چند تا نگاه !

تنها صداي يك خلبان « نـ ِ ... نمي توا...»
تنها صداي هق هق،در جعبه ي سياه

 

فاطمه اختصاري

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار اختصاری سیب سوم, | بازديد : 470

نوشته شده در تاريخ شنبه 16 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

شعر اول:

- «اوّل سوال کن!»    : «چه کسی؟»    – «شخصیت نداشت!»

: «کِی یا کجا؟»   – «مکان و زمانش جهت نداشت!

حالا بدون اینکه بپرسی نگاه کن!»

: «به چی؟»   – «به اینکه زندگی از بعد خالی است

مرز وجود داشتنت لیزتر شده!»

: «امکان ندارد این دیالوگ ها خیالی است!

من دائما وجود… وجو… داشـ… ـتم… ـته ام…»

- «ثابت ترین نقاط تو از تو فراری اند!»

: «حس می کنم که…»    – «بی حرکت باش! جُم نخور!

گیرنده های حسّ تو در بی قراری اند!»

: «باید چه کار کرد در این بی خودی شدن؟!»

- «تنها برای تو کلمه مانده و صدا

و انتخاب حرف برای ادا شدن»

: «رو به کدام سمت بپرسم چرااااا؟»

خدا

تنها حروف را سر هم می گذاشت تا

چیز نویی بسازد و آن را صدا کند

از هیچ چیز نسبی و از بی مخاطبی

مرز وجود داشتنش را جدا کند

و بعد شعر گفت که هم وزن داشت و

هم حسّ بی قراری او را فرو نشاند

با بیت بیت «آدم» و «غم» آفریده شد

و با صدای زنده تری شعر و شعر خواند

 

 

فاطمه اختصاری

http://avangardha.com/%D8%AF%D9%88-%-%

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار اختصاری سیب سوم, | بازديد : 394

نوشته شده در تاريخ شنبه 16 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

معلّق از نخ ِ سبز ِ گره زده به درخت

تکان تکانـ/ــده شدن توی بادها از خود

برای رد شدن از روزهای نفرینی

پناه بردن ِ به اعتقادها از خود

دو چشم قهوه ای و چند نامه ی رمزی

به جا گذاشتن ِ توی یاد ها از خود

به زور گریه/ رسیدن/ به در/ زدن/ با مشت

و بعد خسته شدن، از نمادها، از خود

و بعد خسته شدن، از نمادها، از خود

و بعد…

خوب که نگاه کنی می بینی

هیچ چیزی برای دیدن نیست

حتی از این بالا

حالا که پایت به زمین نمی رسد

که حاجتت را گرفته ای

دال ها را دور انداخته ای

از «…رخت» ها

حالا هرجور می خواهی

تقابل بین معقول و محسوس را تفسیر کن

با چشم های بسته

متافیزیک گم ِاین شعر را نشانه شناسی کن

با خستگی لای آخرین کلمات عاشقانه ی نامه های خداحافظی

 

 

 فاطمه اختصاری

http://adambarfiha.com/?p=3416

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار اختصاری سیب دوم, | بازديد : 450

نوشته شده در تاريخ شنبه 16 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

زنی برهنه تر از شیشه، روبروی چراغ،
 نشسته بود در اینجای شعر کارم داشت

تنش، لبش، لبه های شکسته ی تیزی،
 که من ته ِ کلمات شکسته دارم داشت

شبیه یک چمدان ِ مچاله در زندان،
 شبیه لرزیدن در میان تابستان

بدون ِ حرف، بدون ِ شروع یا پایان،
 نشسته بود پر از مُردگی کنارم داشت

گذشته های خودم را مرور می کرد و،
 نگاهش از ته ِ مغرم عبور می کرد و

گرفته بود مرا از تو دووور می کرد و ،
 دو جای پای گِلی توی روزگارم داشت

مسیر رو به عقب بود، رو به عصر حجر،
عقب عقب بالا رفت پلّه هایی را

که می رسید به سقفی بدون ِ در در خود،
که چند آجر لق، کج، در انتظارم داشت

خرابه های تنی تکّه تکّه تویم بود،
 و بغض سنگی یک عمر در گلویم بود

دو چشم شیشه ای خیس روبرویم بود،
که نقش پنجره ای باز در فرارم داشت

فرار کرد زنی از ردیف داشته ام،
 از آن دری که به پایان خود گذاشته ام

ردیف مین ها را در اتاق کاشته ام،
که انفجار گُلی بود که بهارم داشت...

 

 

فاطمه اختصاری

http://yanoos.net/blogs/view/post/?postid=1246&blog=sher

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار اختصاری سیب دوم, | بازديد : 397

صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد