تبلیغات اینترنتیclose
اشعار اختصاری سیب اول
پیچک( فاطمه اختصاری)
شعر و ادب پارسی

فاطمه اختصاری



نوشته شده در تاريخ جمعه 15 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

کنار سفره نشستن، کنار ماهی ها
نگاه کردن ِ با اضطراب و دلشوره
به هفت سین ِ غم انگیز و ناقص امسال
و بعد خواندن ِ آهسته ی دو تا سوره

به هر چه ممکن و ناممکن است چنگ زدن
سقوط کردن ِ بعد از شکستن ِ کلمات
فقط گرفتن ِ دندانه های «عشق» به دست
«دلم گرفته و بدجور تنگه واسه صدات!»

بدون روشنی و گرمی است این خانه
به باد داده کسی آتش ِ زیاد ِ تو را
کنار سفره نشستم بدون سبزه و شمع
که سال نو هم تحویل من نداده تو را

اگرچه می گذرند این دقایق عوضی
میان آینه ها روسیاهی عید است
جوانه ها همه روی درخت یخ زده اند
که سال هاست از اینجا بهار تبعید است

نشسته ام به امید دوباره دیدن ِ تو
در انتهای جهان فکر می کنم که دریست...
پریده از وسط تنگ، ماهی کوچک
که فکر کرده که بیرون هوای خوب تریست!!

 

 

فاطمه اختصاری

http://www.forum.98ia.com/archive/index.php/t-738214.html

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار اختصاری سیب اول, | بازديد : 468

نوشته شده در تاريخ جمعه 15 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

از پنجره بیرون می اندازم سلامت را

بی حوصله، می آورم بشقاب شامت را

خسته، جلو می آیی و می بوسی ام امّا

من هی عقب تر می روم هی پشت بامت را

آخر می افتم از سرت از «دوستم داری»

باید که از دنیا بگیری انتقامت را

روی تنم جای کبودی مانده از دستت

مردی!! نشانم می دهی هر شب مرامت را!!

در من گره خورده طنابی، بسته به هیچم

دُور خودم، دُور تو، دُور عشق می پیچم

من خسته ام، من خسته بودم، خسته خواهم بود

ای کاش ساعت روی دیوارش بخوابد زود

سرما زده دنیام از برفی که می باری

گم می کنم خود را میان خانه ای از دود

یک مرد عاشق را برایم ادّعا کردی

امّا عزیزم زود راهت را جدا کردی

این زن همیشه پشت اسمت زندگی می کرد

آخر بگو! یک بار اسمش را صدا کردی؟!

آهسته در رفتم شبیه ذرّه های ِ شن

با بی حواسی مشت هایت را که وا کردی

و یک نفر برداشت نعش ِ این زن ِ کم را

حل کرد در آغوش خود هر جوری از غم را

حل کرد جدول های خالی را کف ِ مغزم

که می شود رد کرد هر چیز ِ مسلّم را

من گریه می کردم عذابی را که در من بود

آورد روی تخت، گرمای جهنّم را

باید ببینی سوختن از عشق یعنی چه!!

وقتی نوازش می کنم موهای مَردَم را

مردی که از خواب ِ بد ِ بد پا شدم پیشش

بوی تنم را می دهد لب ها و ته ریشش

می فهمدم از لرزشی که در صدا دارم

از چین ِ کم عمقی که زیر ِ چشم ها دارم

از بغض بی ربطی که بین خنده هایم هست

سردرد های بی خودی که از کجا دارم!

دارد گره های مرا وا می کند بی حرف

مردی که بیرون می کشید این نعش را از برف

یخ کرده حتماً ظرف شامش توی تنهایی

دارم تصوّر می کنم، پیشم، همین جایی!

(حس کن! همین جایی! همین جایی! همین جایی!)

هی منتظر تا که ببینی دست پختم را

می بوسی ام از پشتِ سر، بازوی لـ-ـخـ-ـتم را

از پنجره بیرون می اندازی سکوتم را

آهسته می بندی به خود فکر سقوطم را

بالا می آیم از خودم می آورم بالا ↓

خود را و با عشقت جنینی را که از حالا ↓

در من گره خورده، طنابی که نجاتم شد

چشمی که توی عشق/ بازی، مات ِ ماتم شد

برگشته ام پیش تو از شن های سرگردان

مثل شروعی تازه قبل از لحظه ی پایان

بر سینه ات سُر خوردن ِ خوشبختی مویم

نُه ماه لرزش های قلب ِ کوچکی تویم

این بچّه که از توست چسبیده به دنیایم

از هر طرف راهی ست که سمت تو می آیم

در من طنابی وصل شد به تکّه ای از تو

من را تصوّر کن گلم! هرچند اینجایم!!

هرچند امشب هم کنار شوهرم هستم

می فهممت، ناراحتی بدجور از دستم

بی خنده، آدم برفی ِ افتاده بر تختم

دارد عذابم می دهد حسّی که سرسختم

باید بخوابم مثل ِ قبلا ً در فراموشی

باید بخوابم توی فکرت با همآغوشی

باید بخوابم، باز کن درهای خوابت را

آهسته می آیم کنارت بعد ِ خاموشی...

 

فاطمه اختصاری

http://www.forum.98ia.com/archive/index.php/t-738214.html

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار اختصاری سیب اول, | بازديد : 1899

نوشته شده در تاريخ جمعه 15 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

[این شعر چیزی کوچک و خاکستری دارد]
توی اتاق ِ خواب ِ بچّه یک پری دارد↓

با دست های خونی اش این چیز کوچک را...
[این بچّه غیر از گریه راه دیگری دارد؟]

پشت همین دیوارها بی فکر خوابیده
در خواب های مخفی اش نامادری دارد↓

انگشت های خونی اش را تند می شوید
[لطفا بگو این چاردیواری دری دارد؟]

نه! هیچ راهی، ارتباطی نیست با بیرون
شب حالت ِ گیج و تهوّع آوری دارد

دارد تلو... دارد تلو... لو/ می دهد خود را
با دست های خیس ِ خونش یک پری دارد...

نامادری در خواب هایش گریه سرداده
حتما برای خود دلیل بهتری دارد

[این شعر مغز بچّه ای بوده ست که شاید
یک جفت چشم کوچک و خاکستری دارد]

 

فاطمه اختصاری

http://www.forum.98ia.com/archive/index.php/t-738214.html

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار اختصاری سیب اول, | بازديد : 841

نوشته شده در تاريخ جمعه 15 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

ببند درها را، با اتاق تنها باش
ببند پنجره ها را که باد می آید
تمام خاطره ها از کسی که دیگر نیست
شبیه قصه ی تلخی به یاد می آید
ببند چشمت را روی شب یواش بخواب
ببند چشمت را… روز شاد می آید!!

دو دست یح زده چسبیده است دستت را
فرشته ای ست کنارت به راه افتاده
نگاه می کنی از روی پل به درّه ی من
صدای توست که در پرتگاه افتاده
ادامه می دهی از خواب ها به بیرون/ تر
که جاده گم شده به اشتباه افتاده

مهی غلیظ گرفته مسیر را در شک
بگرد خانه ی خود را دوباره پیدا کن
بگرد دُور خودت بعد دُور دایره ها
دری جدید به دنیای بسته ات وا کن
شبیه یک کلمه در سرت بچسب به شعر
و گریه هایت را هم درون آن جا کن

کسی که نیست کنارت نشسته مثل ِ قبل
رسیده است از این لحظه ها به باور ِ تو
به بوی پیرهنش فکر می کنی با غم
که پخش می شود آهسته توی دفتر تو
فرو بکن دستت را میان موهایش
کسی که نیست کنارت، نشسته در سر تو

کف حیات می افتد خدای خواب آلود
از آن بلندی دیوانه وار خود، از بام
نگاه می کنی از پشت شیشه ها به کسی
که مثل سایه ی تنهات، رد شد از شب هام
عزیز زندگی ات را بچسب با عشق و
کنار این همه غصّه، صبور باش الهام…

 

 

فاطمه اختصاری

http://www.forum.98ia.com/archive/index.php/t-738214.html

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار اختصاری سیب اول, | بازديد : 409

نوشته شده در تاريخ جمعه 15 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

به بالشت سر ِ خود را فرو کنی تا صبح
ولی نخوابی و کابوس ها ولت نکنند
به خود بپیچی از این فکرهای آشفته
که قرص های غم انگیز، عاقلت نکنند

که خاطرات به مغزت/ هجوم آوردند
میان مردمی اما چقدر بیگانه!
صدای مشت، به دیوار مشت کوبیدن
صدای ریختن ِ آجر آجر ِ خانه

جلو نشاندن ِ سرباز روی صفحه ی مرگ
به شک میافتی از این بازی ِ غلط کرده
که چشم های کسی از جلوت رد می شد
که خاطرات به مغزت هجوم آورده

کمین کنی وسط گلّه با لباس سیاه
کمین کنم که نبینند هیچ چیزم را!
بگیرم از وسط جمعیت لباسی سبز
فرو کنم به تنش پنجه های تیزم را

به زور جِر بدهم خواب های خوبی را
که دیده است برای ِ جهان ِ بعد از این
به چشم های تو با التماس زل زده است
به زور هل بدهم از بلندی اش پایین

بیافتد و همه ی زندگیم را ببرد
به آتشی که تو کبریت می زدی با شک
جنون بگیرم و دیوارها خراب شوند
بیافتم از وسط ِ اعتقادها به درک!

فرار می کنم از شب به غار ِ تنهاییم
به حسّ ِ گریه که در زوزه هام پنهان است
به اشتباه که کردیم و کرده شد ما را
به گرگ قصّه که از زندگی پشیمان است...

 

 فاطمه اختصاری

http://www.forum.98ia.com/archive/index.php/t-738214.html

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار اختصاری سیب اول, | بازديد : 507

نوشته شده در تاريخ جمعه 15 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

الف.پرنده.میم

 

دریچه باز شد و آخرین پرنده پرید
الف به فکر پراکندگی ِ پرها بود

اگرچه هیچ کسی برنگشت «رفتن» را
هنوز منتظر آخرین خبرها بود

الف ادامه ی حرفی نگفته از تو نبود
الف اشاره ی دستی به دوورترها بود

نشست و خیره به خط های آخرین نامه...
اگرچه هیچ کسی برنگشت... در وا بود!

*

دریچه باز شد و دست رفت توی قفس
تو داشتی تلفن را جواب می دادی

پرنده روی تنش لمس کرد چاقو را
تو داشتی تلفن را جواب می دادی

الف به شستن خون از حیاط می پرداخت
تو داشتی تلفن را جواب می دادی

مزاحم سمجی بود پشت خط اما
تو با علاقه همیشه جواب می دادی

دریچه باز شد و... مساله دریچه نبود !!
فضای ِ خالی ِ بی انتهای ِ آن توو بود

الف که فلسفه می خواند هم نمی فهمید
پری که ریخته در خانه از خود او بود

که مرگ توی رگش داشت زندگی می کرد
که روی گردنش از قبل ردّ ِ چاقو بود

تو داشتی تلفن را جواب می دادی!
صدای بااااد تمامی ِ شب در آن سو بود...

*

کنار قهوه و سیگار ِ خود دراز کشید
پرنده خستگی زنده بودنش را داشت

نه میل ماندن و نه رفتن و نه مردن و نه...
که گوشه ی قفسش عکسی از زنش را داشت

که پشت اینهمه دیوار و پرده های ضخیم
هنوز دنیا شب های روشنش را داشت

که زل زده به قفس، شعر می نوشت هنوز
بدون قافیه هم، ترس ِ «رفتنش» را داشت

 

فاطمه اختصاری

http://www.forum.98ia.com/archive/index.php/t-738214.html

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار اختصاری سیب اول, | بازديد : 515

نوشته شده در تاريخ جمعه 15 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

دیگر چرا غم میخوری حالا که تهرانی؟!

شهر شلوغی که خودت را گم کنی تویش
شهری که هی زیر دماغت می زند بویش
خاموش، ته سیگارها افتاده هر سویش
دارد نگاهت می کند چشمان ترسویش

دیگر چرا غم می خوری؟ حالا که تهرانی!

بر پشت بام خوابگاهم، ساعتِ 8 است
پیراهن و شلوار خیسم داخل طشت است
دنیایم از چیزی لزج انگار آغشته ست
چیزی که در من به زمان حال برگشته ست

هی فاطمه! از اینکه اینجایی پشیمانی؟


پشت طناب رخت ها با برج میلادم
مثل زنی که خواستی، بغضم ولی شادم!
یک روسری ِ بی خیال ِ رفته بر بادم
رو شد تمام دست، با برگی که افتادم

پاییز هم خوب است با شب های بارانی


از بندهای شهر «تو» خود را می آویزم
چسبیده به یک گوشه ی دنیا همه چیزم
چسبیده ام به واقعاً «تو» با همه چیزم!
دلتنگی ام را توی آغوش «تو» می ریزم

دیگر نباید «تو!» مرا با شک بترسانی

یک مشت بغض و خاطره با عشق در جنگ است
تنهایی ام با غربت تهران هماهنگ است
نه! برنمی گردم به شهری که پر از سنگ است
هرچند مشهد هم دلش مثل دلم تنگ است

اما چه باید کرد با این شهر سیمانی؟!...

 

 

فاطمه اختصاری

http://www.forum.98ia.com/archive/index.php/t-738214.html

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار اختصاری سیب اول, | بازديد : 786

نوشته شده در تاريخ جمعه 15 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

یک مرد مثل ِ کافه ای بسته
تصویری از وا/بستگی در کل
معشوقه ی یک دائم الخمرم
یک بطری ِ تا خِرخره الکل!

یک بی تعادل بین منطق هام
- «پس من چرا عاشق شدم، پس تو...؟!»
مثل مریض ِ لاعلاجی که
توی اتاق ِ انتظار است و...

با مزّه ی تلخ دهان هر صبح
پا می شود از تخت و خواب ِ من
نامطمئن به «دوستش دارم!»
تُف می کند به انتخاب ِ من

هر روز در افکار مغشوشش
دنبال ِ غیر ِ واقعیّت هاست
توی خیالاتش کسی دارد
در واقعیّت، واقعاً تنهاست

یک درّه ی تا سر پُر از آب و
من سنگ ِ افتاده در اعماقم
معشوقه ی یک مست که دنیاش
اشباع ِ صددرصد شده با غم!

یک مرد مثل ِ کافه ای کوچک
زل می زنم به در، دری بسته
زل می زنم به زندگی ِ گیج
با عشق... امّا واقعا خسته !!

 

فاطمه اختصاری

http://www.forum.98ia.com/archive/index.php/t-738214.html

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار اختصاری سیب اول, | بازديد : 785

نوشته شده در تاريخ جمعه 15 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

دندان ِ کرم خورده، سرت روی صندلی
کرم کتاب خواندن و تا صبح خر زدن

چک کردن ِ ایمیل و تمام کامنت ها
دنبال هیچ چیز، به هر سمت سر زدن

لیوان ِ چای، چُرت ِ پس از بحث فلسفی
بی حوصله به هر چه و هرکس تشر زدن

دل درد، خوردن ِ ژلوفن با نبات داغ
با هم اتاقی ات وسط تخت عَر زدن

با چشم های بسته رسیدن سر ِ کلاس
اسمی که «هست» بین حضور و غیاب ها

اسمی که حرف های فروخورده دارد و
از درد ِ درد گم شده لای کتاب ها

دستی بلند می شود و سعی می کند...
آماده اند قبل سؤالت جواب ها

با هم کلاسی پَکرت می روی فرو
با چشم های باز، فرو، توی خواب ها

کرمی درون جمجمه ات وول می خورد
از لرزش موبایل به دنیا می آیی و

در مرکز اتاق شلوغی نشسته ای
هی سعی می کنی که بفهمی کجایی و

با هرچه هست دُورو برت، با خود ِ خودت
با هرکه زل زده به تو ناآشنایی و

حس می کنی که سوخته کلّ تنت، ولی...
پایت که خورده است به لیوان چایی و...

ردّ ِ تماس کن! نگرانت نمی شوند!
ول کن کمی گلوی زنی را که خسته ای

افتاده ای به جان خودت مشت می زنی
دندان کرم خورده ی خود را شکسته ای

با لکه های تازه ی خون پشت پیرهن
روی کتاب های نخوانده نشسته ای

و بسته می شود وسط شعر، چشم هات
و باز می کنی چمدان را که بسته ای...

 

فاطمه اختصاری

http://www.forum.98ia.com/archive/index.php/t-738214.html

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار اختصاری سیب اول, | بازديد : 907

نوشته شده در تاريخ جمعه 15 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

رود اشک

**

رود اشکم که به دریاچه ی غم می ریزد
خوابم از حالت چشم تو به هم می ریزد

گریه ام مثل خودم مثل غمم تکراری ست
بسته ی خالی قرصم پُر ِ از بیداری ست

بسته ی خالی یک پنجره در دیوارش
بسته ی خالی یک زن وسط ِ سیگارش

بسته ی خالی خورشید ِ به شب تن داده
بسته ی خالی یک خانه ی دور افتاده

بسته ی خالی یک عاشق جنجالی تر
بسته ی خالی یک صندلی خالی تر!

بسته ی خالی تبعید که در سیبت بود
بسته ی خالی پاییز که در جیبت بود

مرگ، پیغام تو در گوشی خاموشم بود
بسته ی خالی قرصی که در آغوشم بود

قفل بودم وسط تخت به زندانی که...
زدم از خانه به کوچه به خیابانی که...

دور دنیای تو هی آجر و آهن چیده
همه ی شهر در آن عق شده و گندیده

از شلوغی جهان، حوصله اش سر رفته
همه ی شهر دو تا پا شده و در رفته

بوق ماشین و سر ِ گیج من و کوچه ی هیز
دلم آشوب شده از خودم و از همه چیز

فکر یک صندلی پُر شده توی اتوبوس
فکر گل های پلاسیده ی ماشین عروس

زن که در چادر ِ مشکیش به شب افتاده
بچه ای خسته که از راه، عقب افتاده

مغز درمانده ی خالی شده ی بی ایده
مرد با عقربه ی روی مچش خوابیده

منم و زندگی ِ پُر شده با تصویرم
یک شب از خواب بدت می پرم و می میرم

منم و عکس مچاله شده در دستی که...
منم و عشق که خوردیم به بن بستی که...

خانه با سردی دیوار هماغوشم کرد
از چراغی وسط رابطه خاموشم کرد

قفل زد روی دهانم که پر از خون شده بود
جسدی آن طرف پنجره مدفون شده بود

جسد ِ زندگی ِ کرده شده با غم ها
جسد زل زده به چشم ِ تر ِ آدم ها

جسد خاطره هایی که کبودم کردند
مثل سیگار به لب برده و دودم کردند

جسدی که شبح ِ یک زن ِ دیگر می شد
جسد روز و شبی که بد و بدتر می شد

جسد یک زن ِ خوشبخت ِ یقیناً خوشبخت!!
بسته ی خالی سیگارم و قرصت در تخت

جیغ خاموشی رویای تو و مهتابی
با خودت غلت زدن در وسط ِ بی خوابی

با تنی خسته که آمیزه ای از لرز و تب است
در شبی تیره که از ثانیه هایش عقب است

در شبی از تو و کابوس تو طولانی تر
در شبی تیره که هر کار کنی باز شب است...

 

 

فاطمه اختصاری

http://www.forum.98ia.com/archive/index.php/t-738214.html

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار اختصاری سیب اول, | بازديد : 435

نوشته شده در تاريخ جمعه 15 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

به چیزهای قشنگی که نیست! فکر بکن

**

به چیزهای قشنگی که نیست! فکر بکن
کنار کوچکی من بایست!... فکر بکن ↓

به روز ِ منتظری توی دست «آینده»
به باز کردن ِ یک نامه ی پر از خنده

به چندتا لِگوی زرد و خانه سازیها
به هی قدم خوردن، توی شهربازیها

به فیلم دیدن ِ در صحنه ی هماغوشی
به اینکه صبح، کنارم لباس می پوشی

به یک تنفس کشدااااار در اتاقی که...
به حرفهای نگفته از اتّفاقی که...

به راهت افتادم، از بلندی شب هام
مدام دل دل ِ یک بوسه گوشه ی لب هام

رسیده ایم به هم توی خواب میدان ها
«گذشته»ایم کنار هم از خیابان ها

دو صندلی بغل هم! میان یک اتوبوس
دو دست قفل شده در شمارش معکوس

به چشم های پُف ِ صبح زود فکر بکن
به چیزهای قشنگی که بود! فکر بکن

به چیزبرگر خوشمزّه ی «امام حسین»
به حرف اوّل یک ارتباط یعنی: «ع»

به بوی من که به پیراهن تو می چسبید
به گفتن ِ حرفی، بعد سال ها تردید

به چادرم که سه سال است رفته ای زیرش
به شهر خسته ی من با هوای دلگیرش

نشسته منتظرم ایستگاه راه آهن
چه زود پُر شده از غصّه کوله پشتی ِ من

دوباره یخ زدن ِ زندگیم در «اکنون»
که دست های من از جیبت آمده بیرون

دلم هوای تو را کرده در شب کشدااار
و گریه می کنم آهسته روی تخت قطار

قیافه ای معمولی گرفتن از سَر ِ درد (سردرد)
یواشکی بازی با سه تا مکعّب زرد...

برای ماندن لبخندهات در یادم
به صحنه های قدیم ِ کنارت افتادم

به عشق/ می کشیام با نفس درون خودت
نشسته ام وسط نامه ای ته ِ کمدت

به بغض ِ جا مانده بین چیزبرگرها
شبانه دررفتن، از میان شاعرها

به روز اوّلمان پشت یک دَر ِ بسته
به گریه های من و مرد ِ ازهمه خسته

به دست سِر شده ی روی دست فکر بکن
به چیزهای قشنگی که هست! فکر بکن

 

 

 فاطمه اختصاری

http://www.forum.98ia.com/archive/index.php/t-738214.html

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار اختصاری سیب اول, | بازديد : 1107

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 27 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

و شب که خسته تر از خواب ِ چشم هام شده

 

**

...و شب که خسته تر از خواب ِ چشم هام شده
شروع می شوم از «جمعه» ی تمام شده

صدای هق هق ِ تو، پشت خنده های من است
صدای خرد شدن توی دنده های من است

شبیه یک پل ِ مخروبه زیر پای کسی
نشسته ام وسط ِ «شنبه» تا تو سر برسی

به شکل سایه که از زندگیم رد می شد
که استخوان هایم زیر پا لگد می شد

یواش پرت شدن از حواس ِ این زن به...
اتاق بی دری از خاطرات «یکشنبه»

به لحظه لحظه ی دوریت، سوختن در تب
کبودی لبم از فکر بوسه ات هر شب

به انتخاب دو تا عاشقانه از سعدی
به شوق دیدن تو در «دوشنبه»ی بعدی

به هم رسیدن و... آرام رد شدن از هم!
طناب ِ پاره شده در روابطی مبهم

دو تا کلاغ ِ پریده به قصّه های جدا
«سه شنبه» را سپریدن! به هیچ جای ِ کجا

دلم گرفته/ سراغ تو را از این تقویم
بیا به خاطره های گذشته برگردیم

اگرچه فاصله مان درّه هایی از سنگ است
پل ِ شکسته ی تو «چارشنبه» دلتنگ است

برای پای تو که از سرم عبور کنی
بیایی و همه ی هفته را مرور کنی

صدای مشترک ِ روزهای غم باشی
صدای هق هق هر «پنج شنبه»ام باشی

زمان گذشت... و ساعت چهار بار نواخت
زمان گذشت... و زن بازی خودش را باخت

زمان گذشت... و شب شد دو چشم خیسم را
که هی مچاله کنم هر چه می نویسم را

که کلّ هفته به فکرت... بیفتم از غم ها
[سقوط زن جلوی ِچشم ِمات ِآدم ها...]

 

 

فاطمه اختصاری

http://www.forum.98ia.com/archive/index.php/t-738214.html

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار اختصاری سیب اول, | بازديد : 330

صفحه قبل 1 صفحه بعد