تبلیغات اینترنتیclose
پیچک( فاطمه اختصاری)
پیچک( فاطمه اختصاری)
شعر و ادب پارسی

فاطمه اختصاری



نوشته شده در تاريخ شنبه 16 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

چهار بطری ِ اِس اُ اِس ِ (S.O.S) گِلی از تو

چهار سال نشستن «در انتظار گودو»

به آب دادن ِ یک مشت حرف بی هیجان

ادامه دادن با آدم بدون زبان

میان این همه خشکی، دو تا جزیره شدن

به چند بطری خالی مدام خیره شدن

زنی که در بغلت بودم و حواسم نیست

به شکل هیچ کسی را که می شناسم نیست

شبیه رابطه ای نصفه… خسته ام، سردم

بدون تو به کدامین شروع برگردم؟!

میان ما خزه و گوش ماهی و تشتک

و بی اهمّـیّتی ِ دو قایق کوچک

چهار سال فقط پشت دوربین هستم

مدام دست تکان می دهم، ببین! هستم!

و دست های بلندی برای چنگ زدن ↓

به مردِ/ غار نشین ِ سر ِ تو زنگ زدن

 

[اُ ما اُ را اُ هُ ما با اُ ما هُ با ها را]

[در این زبان تو بلد نیستی هجاها را!]

سکوت گیجی در ارتباط یک نفره

مدام دُور سرم چرخش دو تا حشره

صدای قطع شده توی موج های بلند

شب ِ به تنهایی گریه زیرِ یک پشه بند

چهار بطری ِ اِس اُ اِس (S.O.S) از تو زیر لحاف

و حرکت ِ دو جزیره به سمت چند شکاف

و توی خوابِ… ته ِ چشم ها سفید شدن

[کنار هم وسط ِ آب ناپدید شدن]

 

فاطمه اختصاری

http://www.matneno.com/?p=2400

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار اختصاری سیب دوم, | بازديد : 397

نوشته شده در تاريخ شنبه 16 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

«زیر درخت گلابی!»
 

۱

[بساط سبزی، توی حیاط، زیر درخت]
 
۲
سُرور خانم… و چند تا زن ِ خوشبخت!!

سُرور خانم و یک مشت حرف عُق دارش

از عشق و عقد و عروسی و مجلس پاتخت

سُرور خانم و بند دکلته ی سبزی

که گیر کرده به یک چیز ِ زنده ی ِ سرسخت

بساط سبزی، توی حیاط دلگیر ِ ↓

سُرور خانم
 
۳
- «می دونم آخرش میره

یه عمر پاش بشینی، تلف بشی، بِپُکی

یه هو بُلن شی ببینی دلش یه جا گیره»

سکوت معصومه در صدای چک چک ِ آب

میان حوض دو چشم ِ به هیچ چی! خیره
 
۴

بساط سبزی با لکّه های مختصری

که پاک می شود آهسته توی مغز زری

نفس نفس مردنْ زیر دمکشی نم دار

فرار از خفگی ِ اتاق شش نفری

خیال دووووور پریدن، سبک شدن از هر…

زری و در شکمش باز چیز زنده تری!

۵

بساط سبزی روی ِ دو تا مجلّه ی مُد

خطوط بسته ی دنیا که تنگ تر می شد

بهار و قرص جلوگیری از خودش

- «تا کِی؟!»

کنار گریه ی بی ربط ِ! قبل هر پریود

کنار پنجره ی باز و عشق دزدکی اش

بهار  گم شده در نامه های زیر کمد

۶

صدای باران که می خورد به یک دیوار

صدای گریه ی تو زیر گرمی ِ سشوار

نمی توانی (در)رفتن از اتاقت را

دلت/ گرفته از این لحظه ها سراغت را

سُرور خانم ِ پوکی میان دردِ سرت

شبیه ماتی ِ تصویر های دور و برت

دو لکّه ی قرمز، دستمال ِ ماتیکی

خیال دووووووور شدن های بعد نزدیکی!

و دست و پا زدن ِ بی خود ِ جنین ِ زری

نمی شود بپری، نه! نمی شود بپری!

گرفته پایت را دست های توی لجن ↓

گرفته/ زندگی ات را بچسب و حرف نزن !

۷

و قرمه سبزی مثل ِ همیشه جا افتاد

چراغ روشن شد… بعد پرده ها افتاد!

 

 

فاطمه اختصاری

http://www.matneno.com/?p=2400

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار اختصاری سیب دوم, | بازديد : 765

نوشته شده در تاريخ شنبه 16 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

تو در معادله های چـــهار مجــهولـــــــی

 به ضرب و جمع عدد های فرد مشغولی

ببین دوباره مـــــرا در خودت کـــم آوردی

که ضلع گمشده ام توی خواب هذلولی

من آن سه نقطه ی گیجم پس از مربّع ها

کـــــه می رسد به تو از این روابط طولــی

دو تا پرنده که از پشت بام می افتند

دو تا پرنـده در این اتفاق معمولــــی-

« شبیــــه بچگیای من و تــــو هـــــی مردن »

« دو تا پلندمو کشتی؟ چلا؟ همین جولی؟ »

نگاه کن ! پس از این گریه چی بجا مانده؟

دو چشــــم قرمز خسته شبیـــه گلبولی-

که لیز می شود از بوسه های غمگینت

تو در تصّـــور من شکل فعل مجهولـــــی

 

 

فاطمه اختصاری

http://my14s.blogfa.com/post/3

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار اختصاری سیب دوم, | بازديد : 542

نوشته شده در تاريخ شنبه 16 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

...که غم نمانده بود، که شادی نمانده بود

از جنگ چیزهای زیادی نمانده بود
 
یک مشت خاک خونی و سقفی که ریخته

خانه خراب شد، آبادی نمانده بود
 
سرهای بی بدن همه در فکر خودکشی

که هیچ چی به حالت عادی نمانده بود

دیوار، جیــغ، پنــجره، بچّه، تفنگِ پر

از زندگی جز، اینها یادی نمانده بود

دنیا تمام شد... و از این اتفاق تار

جز پرچم سفید نمادی نمانده بود

 

  فاطمه اختصاری

http://sara39.persianblog.ir/tag/%D8%A7%D8%B4

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار اختصاری سیب دوم, | بازديد : 506

نوشته شده در تاريخ شنبه 16 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

دهان ِ وا شده ی ماهی

که گیر کرده به قلّاب و

بدون دلهره از بیرون

کشیده می شود از آب و

نگاه می کندت، بی جان

- «مرا بلند کن از خواب و ↓

فقط تکان بده! محکم تر!»

 

خدا شبیه دو دست خیس

که می خورد به تنم سرد است

«و این منم زن تنهایی»

که سال هاست که سردردست!

تکان نمی خورد از جایش

دلش گرفته و بُغ کرده ست

- «ولش کن از بغل ِ خیست!»

 

سؤال از سر ِ نخ افتاد

بگو چقدر زمان دارم؟

برای یک نفس ِ راحت

ببین که گریه کنان دارم

جواب می شوم از این درد

تمام شب هیجان دارم

- «کسی مرا بکشد بیرون!»

 

به فکر معجزه ای هستی

برای منطق ِ بیمارم

به فکر ترکِ منی غمگین

که گیر کرده در افکارم

نگاه های حسودت را

بدزد از من و سیگارم

- «به تخت ِ خواب ِ خودت برگرد!»

 

کسی شکافت بدون ِ ترس

جهان ِ ماهی تنها را

و ریخت از شکمش بیرون

تمام «بچّه خدا»ها را

کسی بیاید از این کابوس

کسی نجات دهد ما را

- «فقط تکان بده! محکم تر!»

- «فقط تکان بده! محکم تر!»

- «فقط تکان بده! محکم تر!»

 

 فاطمه اختصاری

http://nice-poem.persianblog.ir/tag/%D9%81%

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار اختصاری سیب دوم, | بازديد : 585

نوشته شده در تاريخ شنبه 16 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

تو خسته ای...

 

 


- «الو! سلام عزیزم الو! نه! قطع نکن!»

به هم فشردن چشم و جویدن ناخن

 
- «ببخش دست خودم نیستم سرم گیجه!»

نفس نفس زدن و... بوق ِ ممتد ِ تلفن


تو خسته ای... مثلا از صدای تلویزیون

نگاه کردن ِ به چیز ِ خانم ِ مجنون!!
 

تو خسته ای مثلا از سیاست ِ بی دین!

از انفجار خدا توی شهر بی قانون

 
تو خسته ای مثلا! زخم های چرکت را

مدام می شویی توی الکل و صابون

 
تو خسته ای مثلا از صدای زنگ موبایل

نگاه می کنی ام با قیافه ی محزون

 
تو خسته ای مثلا از اتاق، از من، شعر...

از این فضای پر از گریه می زنی بیرون

 
«تموم زندگیمون نم زده... الو؟ هستی؟!

نوشته هام همه شون ابر بودن و بارون!»


و مرد، کنترل ِ ماهواره را برداشت

هدف گرفت سرش را که می پُکید از درد

 
که توی جمجمه اش جنّ و ج.ن.ده می جنبید

که لیس می زدش از کوچه ها سگ ِ ولگرد
 

موبایل زنگ پس از زنگ زنگ زنـ... می زد

تماس های کسی را مدام رد می کرد

 
و بعد کنترل از دست هاش خارج شد

گلوله خورد به تصویر ِ مجری ِ خونسرد!

 

فاطمه اختصاری
 

http://just-poem.blogfa.com/category/2

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار اختصاری سیب دوم, | بازديد : 514

نوشته شده در تاريخ شنبه 16 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

سوار ِ زخمی،


 

سوار ِ زخمی، از جنگ، داشت بر می گشت

سوار اسب... که نه! مرد توی ماشین بود

 
هوای یخ زده شب به صورتش می خورد

و برف داشت می آمد... و شیشه پایین بود

 
به جاده زل زده بود و به نور و تاریکی

به خود، به حرکتِ اشیا،، به شهر، بدبین بود

 
گرفت در بغلش ساک خاک خورده تری

و گریه کرد به آهستگی، که غمگین بود


«دلت گرفته؟ چرا؟ من که عاشقت هستم!

دلت برای تفنگت چه زوود! تنگ شده»

 
نه! مرد پا شده یک روز با صدا با جیغ

و خاک ریخته روی سرش... و جنگ شده

 
و چشم هاش نشسته میان کاسه ی خون

دلش که تکّه ای از ماه بوده، سنگ شده

 
کنار دلهره با تیربار خوابیده

گلوله خورده سرش، عاشق تفنگ شده!


صلاح کار کجا؟ خانۀ خراب کجا؟

کسی نبود بفهمد که من خراب ترم!

 
که استخوان کسی لای زخم های من است

که از جهنّم موعود در عذاب ترم
 

پیاده می شوم از تاکسی، کجای جهان؟

برای زندگی از قبل بی جواب ترم

 
و اسب شیهه کشید و به آخورش برگشت

سوار غرق شد از گریه توی خواب ترم

 

 

فاطمه اختصاری

http://just-poem.blogfa.com/category/2

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار اختصاری سیب دوم, | بازديد : 910

نوشته شده در تاريخ جمعه 15 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

پالام پولوم پلیچ...باز دست تو رو شد

که گرگ هستی و باید فرار را بکنیم

به جای دورتری از حیاط،از خانه

کنار جاده ی فرعی قرار را بکنیم

بدون هرچه اضافی ست، پیش هر

 اتوبوس بایستیم و با هم سوار را بکنیم

درون صندلی سفت، پشت شیه ی

 مات دچار دلهره ها انتظار را بکنیم

به ناکجا برسیم از کجا ادامه دهیم

 در ایستگاه سر شب قطار را بکنیم

دوتا بدون بلیط و بدون مقصد ،که میان

 هدفون قرضی نوار را بکنیم

دوباره شهر پر از رفت و آمد

و آدم کنار مترو تصویر غار را بکنیم

پیاده از اتوبان شلوغ رد بشویم

جلوی خط چین ها ،اختیار را بکنیم

درون ساندویچی پشت میز خورده

 شویم و بعد یکجا شام و ناهار را بکنیم

شب است هر 2 به 1 خواب خوب

محتاجیم که زیر پل بغل هم فشار را بکنیم

که بی خیال تمام اضافه ها، تن ها

مدام زندگی خنده دار را بکنیم

یواش می زنی از پشت سر به من دستی

 که گرگ هستی و باید چه کار را بکنیم

 

فاطمه اختصاری

http://www.forum.98ia.com/archive/index.php/t-738214.html

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار اختصاری سیب دوم, | بازديد : 716

نوشته شده در تاريخ جمعه 15 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

بو کن لباس ِ مردمو! عطر ِ فرانسوی
گم کرده بوی الکلو، لب تر نمی کنی؟

من مست ِ مست توی حرم چرخ می خورم
پاریس توی مشهده! باور نمی کنی؟!

از شانزه لیزه رد میشم و توی صحن نو
کفتر می رینه روی مینی ژوپ و دامنم

تو تیکّه تیکّه توی سرم راه میری و
من توی مغزم آینه بارونه! بشکنم!

چشماتو باز کن! یه زنه زیر چادرم
بغضش مچاله، مشتشو بسته، ته گلو

پولو از این سوراخ فرو کن! در ِ بهشت
مثل درای برج ایفل، بازه! - اُدخلوا!!

پاریس توی مشهده! از خادما بپرس!
وقتی که پاسپورتتو می خوان و می بُری

هاااا می کنی توو صورتشون بوی الکلو
وقتی که توی سقاخونه ودکا می خوری

وقتی که روضه خون داره گیتار می زنه
از زائرا بخواه که واسم دعا کنن

چن ساله پشت پنجره فولاد گم شدم
شاید شفا بگیرم و بندامو وا کنن!

 

فاطمه اختصاری

http://www.forum.98ia.com/archive/index.php/t-738214.html

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار اختصاری سیب دوم, | بازديد : 497

نوشته شده در تاريخ جمعه 15 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

از من بگیر حالت ِ دیوانگیِم را
با هرچه هست -غیر تو- بیگانگیم را
این چشم های زل زده ی خانگیم را
یک شب ببند در چمدانت برو سفر


از من بگیر حالت مردی عقیم را
هر روز طعنه های جدید و قدیم را
در من بپیچ جاده ی نامستقیم را
تا طی کنیم باز مسیری درازتر

از من بگیر حالت افسردگیم را
سر را به باد دادن و سرخوردگیم را
دنیای بین زندگی و مردگیم را
از یک خدای برزخی خشمگین بخر

از من بگیر حالت فرماندگیم را
در جمع بچّگانه، پدرخواندگیم را
از جای پات حس عقب ماندگیم را
با من کمی کنار بیا، با دو چشم ِ تر

از من بگیر حالت مردی حسود را
از کفش هام حسّ پریدن به رود را
حسّ کسی که از پل ات افتاده بود را
که ایستاده ام وسط ِ نقطه ی خطر

از من بگیر حالت وابستگیم را
مثل ِ شب ِ کش آمده پیوستگیم را
بیرون کن از تمام تنم خستگیم را
دست مرا بگیر به خواب خودت ببر

از من بگیر حالت یکدندگیم را
هم شعر، هم شعور نویسندگیم را
تنها امید ِ مانده ی در زندگیم را
از من بگیر، از من ِ تنهای در به در

 

فاطمه اختصاری

http://www.forum.98ia.com/archive/index.php/t-738214.html

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار اختصاری سیب دوم, | بازديد : 439

نوشته شده در تاريخ جمعه 15 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

کنار سفره نشستن، کنار ماهی ها
نگاه کردن ِ با اضطراب و دلشوره
به هفت سین ِ غم انگیز و ناقص امسال
و بعد خواندن ِ آهسته ی دو تا سوره

به هر چه ممکن و ناممکن است چنگ زدن
سقوط کردن ِ بعد از شکستن ِ کلمات
فقط گرفتن ِ دندانه های «عشق» به دست
«دلم گرفته و بدجور تنگه واسه صدات!»

بدون روشنی و گرمی است این خانه
به باد داده کسی آتش ِ زیاد ِ تو را
کنار سفره نشستم بدون سبزه و شمع
که سال نو هم تحویل من نداده تو را

اگرچه می گذرند این دقایق عوضی
میان آینه ها روسیاهی عید است
جوانه ها همه روی درخت یخ زده اند
که سال هاست از اینجا بهار تبعید است

نشسته ام به امید دوباره دیدن ِ تو
در انتهای جهان فکر می کنم که دریست...
پریده از وسط تنگ، ماهی کوچک
که فکر کرده که بیرون هوای خوب تریست!!

 

 

فاطمه اختصاری

http://www.forum.98ia.com/archive/index.php/t-738214.html

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار اختصاری سیب اول, | بازديد : 468

نوشته شده در تاريخ جمعه 15 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

از پنجره بیرون می اندازم سلامت را

بی حوصله، می آورم بشقاب شامت را

خسته، جلو می آیی و می بوسی ام امّا

من هی عقب تر می روم هی پشت بامت را

آخر می افتم از سرت از «دوستم داری»

باید که از دنیا بگیری انتقامت را

روی تنم جای کبودی مانده از دستت

مردی!! نشانم می دهی هر شب مرامت را!!

در من گره خورده طنابی، بسته به هیچم

دُور خودم، دُور تو، دُور عشق می پیچم

من خسته ام، من خسته بودم، خسته خواهم بود

ای کاش ساعت روی دیوارش بخوابد زود

سرما زده دنیام از برفی که می باری

گم می کنم خود را میان خانه ای از دود

یک مرد عاشق را برایم ادّعا کردی

امّا عزیزم زود راهت را جدا کردی

این زن همیشه پشت اسمت زندگی می کرد

آخر بگو! یک بار اسمش را صدا کردی؟!

آهسته در رفتم شبیه ذرّه های ِ شن

با بی حواسی مشت هایت را که وا کردی

و یک نفر برداشت نعش ِ این زن ِ کم را

حل کرد در آغوش خود هر جوری از غم را

حل کرد جدول های خالی را کف ِ مغزم

که می شود رد کرد هر چیز ِ مسلّم را

من گریه می کردم عذابی را که در من بود

آورد روی تخت، گرمای جهنّم را

باید ببینی سوختن از عشق یعنی چه!!

وقتی نوازش می کنم موهای مَردَم را

مردی که از خواب ِ بد ِ بد پا شدم پیشش

بوی تنم را می دهد لب ها و ته ریشش

می فهمدم از لرزشی که در صدا دارم

از چین ِ کم عمقی که زیر ِ چشم ها دارم

از بغض بی ربطی که بین خنده هایم هست

سردرد های بی خودی که از کجا دارم!

دارد گره های مرا وا می کند بی حرف

مردی که بیرون می کشید این نعش را از برف

یخ کرده حتماً ظرف شامش توی تنهایی

دارم تصوّر می کنم، پیشم، همین جایی!

(حس کن! همین جایی! همین جایی! همین جایی!)

هی منتظر تا که ببینی دست پختم را

می بوسی ام از پشتِ سر، بازوی لـ-ـخـ-ـتم را

از پنجره بیرون می اندازی سکوتم را

آهسته می بندی به خود فکر سقوطم را

بالا می آیم از خودم می آورم بالا ↓

خود را و با عشقت جنینی را که از حالا ↓

در من گره خورده، طنابی که نجاتم شد

چشمی که توی عشق/ بازی، مات ِ ماتم شد

برگشته ام پیش تو از شن های سرگردان

مثل شروعی تازه قبل از لحظه ی پایان

بر سینه ات سُر خوردن ِ خوشبختی مویم

نُه ماه لرزش های قلب ِ کوچکی تویم

این بچّه که از توست چسبیده به دنیایم

از هر طرف راهی ست که سمت تو می آیم

در من طنابی وصل شد به تکّه ای از تو

من را تصوّر کن گلم! هرچند اینجایم!!

هرچند امشب هم کنار شوهرم هستم

می فهممت، ناراحتی بدجور از دستم

بی خنده، آدم برفی ِ افتاده بر تختم

دارد عذابم می دهد حسّی که سرسختم

باید بخوابم مثل ِ قبلا ً در فراموشی

باید بخوابم توی فکرت با همآغوشی

باید بخوابم، باز کن درهای خوابت را

آهسته می آیم کنارت بعد ِ خاموشی...

 

فاطمه اختصاری

http://www.forum.98ia.com/archive/index.php/t-738214.html

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار اختصاری سیب اول, | بازديد : 1899